|
خدا رئیس دنیاست چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهان باز کرده اند | ||
|
[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 0:11 قبل از ظهر ] [ مجید ]
کج دار و مریض یا کج دار ومريز !! اصطلاح کج دار و مریز یا به صورتی که بیشتر مردم فکر می کنند و می نویسند «کج دار و مریض» از جمله اصطلاحاتی است که توسط مردم به اشتباه به کار می رود. مردم آن رابا مریضی مرتبط می دانند. این اصطلاح در اصل کج دار و مریز است. این اصطلاح به معنای این است که : ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد. این اصطلاح هیچ نسبتی با مریضی ندارد! شاعر در این خصوص می گوید: رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز //// دیــدم دوهــــزار زنگیــــان برچسبها: آموزش, کج دار و مریز, اصطلاح, شعر [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 0:2 قبل از ظهر ] [ مجید ]
وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آنکه حاضر شده ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود. چه باید کرد؟ انوشیروان گفت " از من نپرسید که چه باید کرد . خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردی که همهء ما ایرانیان داریم با او رفتار کنید". کسانی که از ویرانه های کاخ کسرا (ایوان مداین) بر لب دجلهء عراق دیدن کرده دیوار کج کاخ کسرا بر جای مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح برچسبها: داستان, تاریخ, انوشیروان, عدالت, ایران [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 11:58 بعد از ظهر ] [ مجید ]
گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری (احتمالا عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول میگذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه ... شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت. *شاعر سرود : * *سال ها بود تو را می کردم همه شب تا به سحرگاه دعا یاد داری که به من می دادی همه کردند چرا ما نکنیم تا ته دسته فرو خواهم کرد تو اگر خم نشوی تو نرود مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش یاد داری که تو را شب به سحر میکردم وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال برچسبها: شعر, داستان, تاریخ, متون زیبا, آموزش [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 11:51 بعد از ظهر ] [ مجید ]
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 11:44 بعد از ظهر ] [ مجید ]
*اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم. سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود. صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب. روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود. همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و ... اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد! يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود. همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود. امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا... و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم. مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! ويسكي گيرمان نيايد چي!؟ اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است. ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و ... برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت نگرانيم! ... مي شود كتابها نوشت... خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش! قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي قحطي عشق برچسبها: خاطره, انتقاد, اجتماع, ایران, انسان سازی [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ مجید ]
کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد. هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهرهها اثری طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکند و به مبارزه میطلبد. طوفانهای برچسبها: داستان, آموزش, خدا, آرامش, هواپیما [ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 9:41 قبل از ظهر ] [ مجید ]
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه ...! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست
از : فاضل نظری برچسبها: شعر, متون زیبا, بی قرار, فاضل نظری, احساسی [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 3:0 بعد از ظهر ] [ مجید ]
به اینترنت بدیدم یک کلوزآپ / نمی دونم که اصل یا فتوشاپ بدل یا اصل ، مو کاری ندارم / دلم در سینه افتاده به تاپ تاپ خدایا دین تو اندر خطر بی/ دلم بازیچه ی اهل هنر بی به کافی نت روم آنجا ته وینم/ به اینترنت روم درجا ته وینم یکی لختو و یکی عریون پسنده / یکی با چادرو و تومون پسنده مو گشتم "شیفته" بر اون"گل" ناز/ گریبونش مثال غنچه ها باز یکی آنسوی دنیا گشته عریون/ یکی اینجا شده غمگین و دلخون خدایا کار تو خوب و خفن بی/ ولی این بنده بی چاک و دهن بی برچسبها: شعر, باباطاهر, طنز, اخبار خاص, گلشیفته فراهانی [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 8:58 قبل از ظهر ] [ مجید ]
پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني. ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود. سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد. پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي. خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود. و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد. چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا. خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور. سنگپشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از(او) را با عشق بر دوش كشيد برچسبها: داستان, آموزش, خدا, انسان سازی, سنگ پشت [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 8:56 قبل از ظهر ] [ مجید ]
پیشنهاد ويژه پرسپوليس براي دربى بعدى: ما ١٠ نفره ميايم توى زمين! دو گلم براى اس تق لا لى ها، از دقيقه 80 هم بازى شروع مى كنيم... خوبه؟ نبود؟ صدا نمى ياد؟ ﺍﯾﻤﻮﻥ ﺯﺍﯾﺪ,ﺍﯾﻦ ﺍﺳﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ 3 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﻔﺮﺳﯿﺪ,ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 10 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺧﺒﺮ پرویز سوخته – پوخته لقب برازنده ای برای پرویز مظلومی بود. باز هم پرویز بی به یزدان قسم من اصلا نمیدونستم انقدر لنگی تو رفیقای من وجود داره! تو این اومدم خونه به علت گرانی سکه ، بانک مرکزی اقدام به چاپ کارتهای آفرین وصد آفرین برای به مامانم میگم یه مدتیه صورتم خیلی جوش میزنه... میگه نماز بخون ببین چه قدر ۱۰۰ سالمم بشه هیچی اندازه اینکه اول صبح بیدار شم ببینم برف زمین رو سفید پوش هایده خدا بیامرز ثابت کرد خوانندگی هیکل نمیخواد!!! سیاوش قمیشی هم ثابت کرد پدر: پسرم فکر کنم الان وقتشه کمی در مورد مسائل سکسی با هم حرف بزنیم حـتــی اگـــــه با معدل 11.99 مشروط بشی به اندازه اون لحظه ضد حال نمیخوری ناخن مصنوعی!!! مژه مصنوعی!!! مـوی سر مصنوعی!!! دماغ عملی!!! گونه ها برچسبها: طنز, متون زیبا, اس ام اس, انتقاد, حاشیه [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 8:49 قبل از ظهر ] [ مجید ]
شبي اوباما و همسرش تصميم گرفتند كه كاري غيرعادي انجام دهند و براي شام به رستوراني كه زياد هم گران قيمت نبود، بروند. وقتي آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران از محافظان رئيس جمهور پرسيد كه آيا مي تواند خصوصي با همسر رئيس جمهور صحبت كند و آنها هم اجازه دادند. و همسر اوباما به طور خصوصي با آن مرد صحبت كرد. بعد از آن اوباما از همسرش پرسيد كه چرا او اين همه مشتاق خصوصي صحبت كردن با تو بود؟ همسرش گفت كه صاحب رستوران گفته در ايام جوانيش ديوانه وار عاشق او بوده است ... سپس اوباما گفت و اگر تو با او ازدواج مي كردي اكنون صاحب اين رستوران بودي. همسر اوباما در پاسخ گفت: اگر من با او ازدواج مي كردم او الان رئيس جمهور بود برچسبها: داستان, خاطره, طنز, اوباما, زن [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 8:42 قبل از ظهر ] [ مجید ]
عید بقر و عیدالزهراء (س) برهمه شیعیان مبارک باد این روز، روز عید بزرگ و روز عید بقر است و روایتی نقل شده که: هر که در این روز چیزی انفاق کند گناهانش آمرزیده شود. و گفته اند که: مستحب است در این روز اطعام برادران مؤمن و خشنود گردانیدن آن ها و توسعه دادن در نفقه و پوشیدن لباس های نو و شکر و عبادت حق تعالی، و این روز، روز، برطرف شدن غم ها است و روز بسیار شریفی است و چون روز هشتم ماه وفات امام حسن عسکری(ع) بوده این روز، روز اول امامت حضرت صاحب الزمان(عج) بوده و سبب مزید شرافتش می باشد. ……………………. عید بقر و عیدالزهراء (س) برهمه شیعیان مبارک باد بوی گلها عالمی را مست و حیران می کند دیدن مهدی هزاران درد را درمان می کند . مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار ما گلی داریم که عالم را گلستان می کند آغاز ولایت و امامت امام زمان (عج) بر شما مبارکباد
برچسبها: اخبار خاص, امام زمان, عج, عید بقر, آموزش, امامت [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 1:12 قبل از ظهر ] [ مجید ]
روزی بزرگان ایرانی وموبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود : خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار…! پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟! فرمودند : چه باید می گفتم؟ یکی گفت : برای خشکسالی نیایش مینمودید ! کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای آذوقه وغلات می سازیم… دیگری اینگونه گفت : برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید ! پاسخ شنید : قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم… عده ای دیگر گفتند : برای جلوگیری از سیلهای خروشان نیایش می کردید ! پاسخ دادند : نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم… وهمینگونه پرسیدند وبه همین ترتیب پاسخ شنیدند… تا این که یکی پرسید : شاهنشاها ! منظور شما از این گونه نیایش چه بود؟! کوروش تبسمی نمود واین گونه پاسخ داد : من برای هر پرسش شما ، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟! پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم که هر عمل زشتی صورت گیرد ، اولین دلیل آن دروغ است… برچسبها: داستان, آموزش, کوروش, دعا, ایران [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 3:43 بعد از ظهر ] [ مجید ]
مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت. «پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم» «مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم» «اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد» ... «خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی» «اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟» «چی می خوای بپرسی پسرم؟» «به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟». برچسبها: داستان, طنز, اعتراف, جنگ, زیرکی [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 3:39 بعد از ظهر ] [ مجید ]
|
| |