تبليغاتX
علامت سوال

مترجم سایت

مترجم سایت



خدا رئیس دنیاست

چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهان باز کرده اند




جمله روز : سلام , خداحافظ چیزی تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار....

آرشیو جملات روز

شعر هفته
برتولت برشت


پسرم می پرسد :
چرا باید ریاضی بخوانم ؟

دلم می خواهد بگویم لازم نیست
بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان

بیش از یک تکه است .


پسرم می پرسد :
چرا باید فرانسه بخوانم ؟

دلم می خواهد بگوید :
امپراطوری شان از هم خواهد پاشید
و همچنان که با دست هایت ، شکمت را بمالی
خواهند فهمید که گرسنه ای .


پسرم می پرسد :
چرا باید تاریخ بخوانم ؟

دلم می خواهد بگویم :
تنها بیاموز به هنگام ، سرت را بدزدی
تا شاید جان به در بری .


آه اما آنچه می گویم این هاست :
ریاضی بخوان ، فرانسه بیاموز و تاریخ را از بر کن

نظرسنجی

منتخب متون ارسالی
زلال بودنت را به بی لیاقتها نشان نده...



زلال كه باشي ..
ديگران سنگهاي كف رودخانه‌ات را ميبينند ، .
بر ميدارند و نشانه ميروند ، ..
درست سوي خودت ..

اگه دل کسی رو شکستی، یه میخ بکوب به دیوار اگه از دلش درآوردی میخ رو از دیوار بیرون بیار اما اینو بدون، جای اون میخ، همیشه روی دیوار میمونه
ويراستار
تمام جمع هايم را جدا نوشت؛
آدم‌ها
اين‌ها
آن‌ها
چشم‌ها
دست‌ها
و گفت :
فقط «قلبها» مي‌توانند
به هم چسبيده باشند..
په نه په
برچسب‌ها: طنز, تاریخ, عکس
[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 0:11 قبل از ظهر ] [ مجید ]
کج دار و مریض یا کج دار ومريز !!
اصطلاح کج دار و مریز یا به صورتی که بیشتر مردم فکر می کنند و می نویسند «کج
دار و مریض»
از جمله اصطلاحاتی است که توسط مردم به اشتباه به کار می رود.
مردم آن رابا مریضی مرتبط می دانند.
این اصطلاح در اصل کج دار و مریز است.
 این اصطلاح به معنای این است که : ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش
که نریزد.
این اصطلاح هیچ نسبتی با مریضی ندارد!
شاعر در این خصوص می گوید:

رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز //// دیــدم دوهــــزار زنگیــــان
خونــریـــز
هر یک به زبان حال با من می گفت //// جامی که به دست توست کج دار و مریز


برچسب‌ها: آموزش, کج دار و مریز, اصطلاح, شعر
[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 0:2 قبل از ظهر ] [ مجید ]
وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او
اطلاع دادند
که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار
گرفته اند
را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد،
اما در این میان
پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آنکه حاضر شده ایم
منزلش را به صد برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود.
چه باید کرد؟ انوشیروان گفت " از من نپرسید که چه باید کرد . خودتان بروید و
بنا به رسم عدالت
و روح جوانمردی که همهء ما ایرانیان داریم با او رفتار کنید".

کسانی که از ویرانه های کاخ کسرا (ایوان مداین) بر لب دجلهء عراق دیدن کرده
اند حتما
دیوار اصلی کاخ را هم دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده
و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است.
این نقطه از دیوار همان جاییست که خانهء پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به
احترام حقی که داشت
کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایهء دیوار به
دیوار پادشاه ماند.
از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسرا باقی مانده است
تا نشانهء روح جوانمردی مردم ایران و عدل پادشاهانشان در عهد ساسانی باشد

دیوار کج کاخ کسرا بر جای مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح
جوانمردی
مردم ساسانی و نشانهء عدل و عدالت انوشیروان باشد


برچسب‌ها: داستان, تاریخ, انوشیروان, عدالت, ایران
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 11:58 بعد از ظهر ] [ مجید ]
گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری
(احتمالا عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می‌گذارد
مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت
مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر
را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه ...
شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.
*شاعر سرود :
*
*سال ها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا

یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا

همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را

تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه

تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه

مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش

یاد داری که تو را شب به سحر می‌کردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال

وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال

عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن

نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال


برچسب‌ها: شعر, داستان, تاریخ, متون زیبا, آموزش
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 11:51 بعد از ظهر ] [ مجید ]
این عکس، یک تبلیغ شرکت سونی است.
روی نقاط رنگی روی بینی در عکس تمرکز کنید، تا ۳۰ بشمارید،
حالا به دیوار یا سقف سفید رنگ یا هر جایی که سفید یکدست باشد نگاه کنید و
شروع به پلک زدن کنید.

نگاتیو
تبریک! شما فقط بامغزتان یک نگاتیو را ظاهر کردید


برچسب‌ها: آموزش, عکس, مغز, علمی, عجایب
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 11:44 بعد از ظهر ] [ مجید ]
 *اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه
تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد
از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد
صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم. سس مايونز
كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود. صف
هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز
كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه
هاي شب. روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود، نبود پتو در بازار خانواده
تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك
رويا بود. همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و ... اما كسي از قحطي
صحبت نمي كرد! يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي
مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها
سرازير بود. همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب
درد هم بود. امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و
گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع
شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل
و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با
روكش طلا، رينگ اسپرت تا... و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم
اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم
مي بريم. مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب
شود! ويسكي گيرمان نيايد چي!؟ اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن
ديگران سيري ناپذير شده است. ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان، بي
سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و
هنري و ... برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت
نگرانيم! ... مي شود كتابها نوشت... خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به
پرخاش داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش! قحطي
امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي قحطي عشق
برچسب‌ها: خاطره, انتقاد, اجتماع, ایران, انسان سازی
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ مجید ]
کشیش سوار هواپیما شد.
کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛
می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار
سازد.
در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی
به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی
بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در
جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای
سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد
موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از
نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری
ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای
ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و
شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون
دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در
غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛
امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما
همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی
هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛
اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته
بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود
کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود
برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش
پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا
نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و
کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب
در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را می‎بست، و
سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود
را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن
کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را
به بدنهء هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی
در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و
دیگربار فرود می‎آورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی
در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش
ادامه می‎داد.

کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس
در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ
کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران،
گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند،
امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می‎خواست راز این آرامش را بداند. همه
رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که
چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که
چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛
اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد
خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است." گویی
آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این
است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه می‎کند و به مبارزه می‎طلبد. طوفانهای
ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار
می‎سازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی می‎سازد، آنچنان که هیچ
اراده‎ای از خود نداریم و نمی‎توانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها
بدهیم. همه اینگونه اوقات را تجربه کرده‎ایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه
اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسان‎تر از آن
است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.
امّا، به خاطر داشته باشیم، که پدر ما که در آسمان است، خلبانی هواپیما را به
عهده دارد و با دست‌های آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بی‎کران زندگی هدایت
می‎کند. او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک می‎داند و هواپیمای
زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند. نگران
نباشید.


برچسب‌ها: داستان, آموزش, خدا, آرامش, هواپیما
[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 9:41 قبل از ظهر ] [ مجید ]

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ...! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

 

از : فاضل نظری


برچسب‌ها: شعر, متون زیبا, بی قرار, فاضل نظری, احساسی
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 3:0 بعد از ظهر ] [ مجید ]
به اینترنت بدیدم یک کلوزآپ / نمی دونم که اصل یا فتوشاپ
بدل یا اصل ، مو کاری ندارم / دلم در سینه افتاده به تاپ تاپ

خدایا دین تو اندر خطر بی/ دلم بازیچه ی اهل هنر بی
پشیمونم بگو تقصیر مو چیست / گناه مو فقط حظٌ بصر بی

به کافی نت روم آنجا ته وینم/ به اینترنت روم درجا ته وینم
به هر وبلاگ و هر سایتی که آیم / نشان از قامت رعنا ته وینم

یکی لختو و یکی عریون پسنده / یکی با چادرو و تومون پسنده
به هرچه آفریدی طالبی هست/ دل مو عنچه ی خندون پسنده

مو گشتم "شیفته" بر اون"گل" ناز/ گریبونش مثال غنچه ها باز
ندونم حکمت این جلوه ها چیست/ خدایا مو برقصم با کدوم ساز

یکی آنسوی دنیا گشته عریون/ یکی اینجا شده غمگین و دلخون
گناه هر کسی بر خود نویسند/ چه باید کرد با مخلوق نادون

خدایا کار تو خوب و خفن بی/ ولی این بنده بی چاک و دهن بی
ببخشا گر قصوری رفته از دست/ همش تقصیر این فیلتر شکن بی


برچسب‌ها: شعر, باباطاهر, طنز, اخبار خاص, گلشیفته فراهانی
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 8:58 قبل از ظهر ] [ مجید ]
پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني.
مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.
سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.
پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي.
من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد.
زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌
مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،
تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت.
ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛
و پاره‌اي‌ از(او) را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد
برچسب‌ها: داستان, آموزش, خدا, انسان سازی, سنگ پشت
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 8:56 قبل از ظهر ] [ مجید ]
پیشنهاد ويژه پرسپوليس براي دربى بعدى:
ما ١٠ نفره ميايم توى زمين! دو گلم براى اس تق لا لى ها، از دقيقه 80 هم بازى
شروع مى كنيم... خوبه؟ نبود؟ صدا نمى ياد؟

ﺍﯾﻤﻮﻥ ﺯﺍﯾﺪ,ﺍﯾﻦ ﺍﺳﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ 3 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﻔﺮﺳﯿﺪ,ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 10 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺧﺒﺮ
ﺧﻮﺷﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯿﺮﺳﻪ ﺷﮏ ﻧﮑﻨﯿﺪ , ﺭﺣﻤﺘﯽ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ 3 ﺗﺎ ﺧﻮﺭﺩ!

پرویز سوخته – پوخته لقب برازنده ای برای پرویز مظلومی بود. باز هم پرویز بی
لقب نماند.

به یزدان قسم من اصلا نمیدونستم انقدر لنگی تو رفیقای من وجود داره! تو این
۳،۲ سال اینها کجا بودن؟ برد سوم در ۸ سال!
راستی‌، شوت‌های نوری یه تریپ داستان نرسیدن بهتر از دیر رسیدن بود!

اومدم خونه
پدربزرگم تا منو دید گفت : بالاخره یاد گرفتم sms بدم
گفتم: جدی میگی؟! عمرن اگه یاد گرفته باشی!
اینو گفتم و رفتم تو اتاقم
چند ثانیه بعد یه مسـیج با این مـضمون از طرف پدربزرگم اومد:
گـه نـخور...!!!

 به علت گرانی سکه ، بانک مرکزی اقدام به چاپ کارتهای آفرین وصد آفرین برای
جشنها و مراسم عروسی نمود

به مامانم میگم یه مدتیه صورتم خیلی جوش میزنه... میگه نماز بخون ببین چه قدر
پوستت خوب بشه! :-|

۱۰۰ سالمم بشه هیچی اندازه اینکه اول صبح بیدار شم ببینم برف زمین رو سفید پوش
کرده هنوزم جای لگد کسی روش نیفتاده خوشحال نمیکنه

هایده خدا بیامرز ثابت کرد خوانندگی هیکل نمیخواد!!! سیاوش قمیشی هم ثابت کرد
خوانندگی قیافه نمیخواد!!! اما،امــــــــــا حسن شماعی زاده ثابت کرد
خوانندگی نه تنها قیافه و هیکل نمیخواد، بلکه نیازی به صدا هم نداره!!!

پدر: پسرم فکر کنم الان وقتشه کمی در مورد مسائل سکسی با هم حرف بزنیم
.
.
.
.
.
پسر: باشه موافقم. خوب چی می خوای بدونی؟!!

حـتــی اگـــــه با معدل 11.99 مشروط بشی به اندازه اون لحظه ضد حال نمیخوری
که بعد از نیم ساعت تایپ کردن سرتو بیاری بالا و ببینی کــــه کیبورد رو
انگیلیسی بوده و تمام این مدت داشتی فارسی تایپ میکردی :|

ناخن مصنوعی!!! مژه مصنوعی!!! مـوی سر مصنوعی!!! دماغ عملی!!! گونه ها
تزریقی!!! ... ... ... لب ها تزریقی!!! ابروها تاتوی!!! رنگ پوست غیر واقعی
و….!!! اما هنوز بانوهای دوست داشتنی سرزمینم در شگفت و شکایتند که چرا مرد
واقعی پیدا نمی کنند!!!


برچسب‌ها: طنز, متون زیبا, اس ام اس, انتقاد, حاشیه
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 8:49 قبل از ظهر ] [ مجید ]
شبي اوباما و همسرش تصميم گرفتند كه كاري غيرعادي انجام دهند و براي شام به
رستوراني
كه زياد هم گران قيمت نبود، بروند. وقتي آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران
از محافظان
رئيس جمهور پرسيد كه آيا مي تواند خصوصي با همسر رئيس جمهور صحبت كند و آنها
هم اجازه
دادند. و همسر اوباما به طور خصوصي با آن مرد صحبت كرد. بعد از آن اوباما از
همسرش پرسيد كه
چرا او اين همه مشتاق خصوصي صحبت كردن با تو بود؟ همسرش گفت كه صاحب رستوران
گفته در
ايام جوانيش ديوانه وار عاشق او بوده است ... سپس اوباما گفت و اگر تو با او
ازدواج مي كردي
اكنون صاحب اين رستوران بودي.
همسر اوباما در پاسخ گفت: اگر من با او ازدواج مي كردم او الان رئيس جمهور بود
برچسب‌ها: داستان, خاطره, طنز, اوباما, زن
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 8:42 قبل از ظهر ] [ مجید ]

عید بقر و عیدالزهراء (س) برهمه شیعیان مبارک باد

این روز، روز عید بزرگ و روز عید بقر است و روایتی نقل شده که: هر که در این روز چیزی انفاق کند گناهانش آمرزیده شود. و گفته اند که: مستحب است در این روز اطعام برادران مؤمن و خشنود گردانیدن آن ها و توسعه دادن در نفقه و پوشیدن لباس های نو و شکر و عبادت حق تعالی، و این روز، روز، برطرف شدن غم ها است و روز بسیار شریفی است و چون روز هشتم ماه وفات امام حسن عسکری(ع) بوده این روز، روز اول امامت حضرت صاحب الزمان(عج) بوده و سبب مزید شرافتش می باشد.

…………………….

عید بقر و عیدالزهراء (س) برهمه شیعیان مبارک باد

بوی گلها عالمی را مست و حیران می کند      دیدن مهدی هزاران درد را درمان می کند

.

مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار             ما گلی داریم که عالم را گلستان می کند

آغاز ولایت و امامت امام زمان (عج) بر شما مبارکباد


برچسب‌ها: اخبار خاص, امام زمان, عج, عید بقر, آموزش, امامت
[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 1:12 قبل از ظهر ] [ مجید ]

روزی بزرگان ایرانی وموبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود :

خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار…!

پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟!

فرمودند : چه باید می گفتم؟

یکی گفت : برای خشکسالی نیایش مینمودید !

کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای آذوقه وغلات می سازیم…

دیگری اینگونه گفت : برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید !

پاسخ شنید : قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم…

عده ای دیگر گفتند : برای جلوگیری از سیلهای خروشان نیایش می کردید !

پاسخ دادند : نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم…

وهمینگونه پرسیدند وبه همین ترتیب پاسخ شنیدند…

تا این که یکی پرسید : شاهنشاها ! منظور شما از این گونه نیایش چه بود؟!

کوروش تبسمی نمود واین گونه پاسخ داد :

من برای هر پرسش شما ، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر

گردم واقدام نمایم؟!

پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم که هر عمل زشتی صورت گیرد ، اولین دلیل آن دروغ است…


برچسب‌ها: داستان, آموزش, کوروش, دعا, ایران
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 3:43 بعد از ظهر ] [ مجید ]
مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»
«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد» ...
«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»

«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
«چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟».

برچسب‌ها: داستان, طنز, اعتراف, جنگ, زیرکی
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 3:39 بعد از ظهر ] [ مجید ]



یادمان باشد...
یادمان باشد که...
لحظه‌هاست که آدمی را هیچ و پوچ می‌کند.
لحظه‌هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می‌کند.
لحظه‌هاست که عمر ما را به پایان می‌رسانند.
و لحظه‌هاست که انسان را فریب می‌دهند.
بیایید از پس لحظه‌ها بگریزیم.
به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم.
این‌گونه بیندیشیم که انگار لحظه بعدی راه ما نیست.
و از همین لحظه لذت ببریم... نه به امید لحظه بعدی
:

درباره وبلاگ

داستان - طنز - آموزش - پیامک - انسان سازی - اخبار خاص - کوتاه اما مفید برای زندگی
-------------------------------

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت...


ساعتها را بگذارید بخوابند . بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست...

این است تمام ادمیت : حسرت دیروز ، حرص امروز و دغدغه فردا...


ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !



Internet Polyglot

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت